از عشق آن سرو روان گویی روانم می رود؛ بگذار من از دلتنگی هایم بگویم

تاریخ به خوبی قهرمانی هایت را به یاد دارد، همان قهرمانی هایی که چشم دشمنت را کور کرده بود و کینه اش را خالی کرد. اما ژنرال بگذار من پدر صدایت بزنم از دلتنگی هایم بگویم، از غزل سعدی بخوانم و شکوه کنم به روزگار از نبودنت؛«ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود، کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود»

از عشق آن سرو روان گویی روانم می رود؛ بگذار من از دلتنگی هایم بگویم

به گزارش صد و ده کتاب از لارستان، هنوز هم آن روز را خوب به یاد دارم، روزی تلخ که هربار یادآوری اش می کنم تلخی اش مثل بارِ اول آزارم می دهد، با صدای زنگ ساعت گوشی که روی ساعت هشت تنظیم کرده‌ بودم از خواب بیدار شدم، صفحه گوشی را باز کردم و مشغول چک کردن پیامها بودم،گروه های واتساپی ام آن روز از همیشه شلوغ تر بود و مدام پیام می آمد، برایم عجیب بود که سر صبح آن هم در یک روز تعطیل چه موضوعی پیش آمده که اینقدر شلوغ شده است.

یکی از گروه های خانوادگی را باز کردم، استیکرهایی که نشانه گریه بود با عکس سردار سلیمانی شوک شدیدی به من وارد کرد، از جا پریدم با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود و دهانی که از تعجب باز بود، تپش های قلبم آنقدر شدید شده بود که توی گوشم می پیچید، به سختی نفس می کشیدم تمام بدنم مثل یخ سرد بود و به خودم میلرزیدم.

عکس را باز کردم و نوشته رویش را  خواندم :«سردار سلیمانی در فرودگاه بغداد شهید شد» از لرزی که بر اندامم نشسته بود گوشی از دستم افتاد اما هیچ تلاشی برای برداشتنش نکردم.

سر جایم میخ کوب شدم زانوهایم را به بغل گرفتم و سرم را به زانو گذاشتم چشمانم را بستم در آن سیاهی فقط تصویر حاج قاسم پرده ذهنم را به خود گرفته بود با آن ابروی کمان، لبخند درخشان و چشم های مهربان و موهای سفید. 

صدایم از شدت تعجب بند آمده بود و استخوان های فکم به شدت می لرزید، نمی توانستم کلامی به زبان بیاورم. چشمانم جور کش همه اعضای بدنم شد بیصدا گریه کردم، فقط گریه کردم اما دلم آرام نمی شد و اشکم بند نمی آمد.

سوز دی ماه زمستانی را با تمام وجودم حس میکردم، انگار که در میان یک برف سخت و سرد زمستانی گیر کرده باشم، گرما بخش دلم رفته بود آرزو کردم، تمنا کردم که این خبر دروغ باشد، دلم می خواست یکی پیدا شود و بگوید در این خبر اشتباه شده است حاج قاسم زنده است و دوربین به سمت او برود و آن لبخند شیرینش را مخابره کند. اما نه هرچه منتظر شدم هیچ تکذیبیه ای نیامد. شاید باورش سخت باشد اما من تا  دو سه روز منتظر بودم و به دلم امید می دادم شاید خبر تکذیب شود اما نشد.

چنگِ دل

آن روزها دشوارترین لحظات زندگی ام بود، نه فقط برای من بلکه مطمئنم برای اکثر مردم کشورم آن روزها تلخ ترین بود. دلم چنگ می زد و آشوب بود، لحظه ای آرام و قرار نداشتم، انگار که در غربت گیر افتاده باشم.

من از نزدیک‌ سردار را ندیده بودم فقط تصویر زیبا و صدای آرام بخشش را در قاب تلویزیون نظاره گر بودم. اما مثل پدر برایم عزیز بود، مثل پدر برایم تکیه گاه بود، مهربانی اش را از همان قاب تلویزیون حس می کردم و آرزویم این بود از نزدیک ببینمش. 

هروقت در تلویزیون تصویرش را می دیدم و صدایش را می شنیدم می رفتم جلویِ صفحه تلویزیون، آنقدر جلو که تویِ صفحه بودم، لبخند به لبم می آمد یک دل سیر نگاهش می کردم به آن چشمان مهربانش و آن نگاه های سر به زیرش، به آن صدای دلنشین و ته لهجه کرمانی اش گوش می دادم و دلم می خواست قاب تلویزیون ساعت ها روی تصویر حاج قاسم بماند و صدایش پخش شود.

ژنرال

اولین بار که در قاب تلویزیون هیبت ژنرال را دیدم در وسط سیل خوزستان بود، بین آنهایی که آب دار و ندارشان را با خود برده بود، سردار به میانشان آمد نه برای یک سرکشی از دور، که وسطِ معرکه بود با آن لبخندهای گرمش، آغوش و بوسه هایِ ژنرال گردن شکن داعشی ها روی صورت مردم غرق در سیل می نشست و سیل اشک ها از این مهربانی سردار جاری می شد. 

باور کردنش عجیب بود یک فرمانده عالی مقام اینطور به میان مردم برود، قدم به قدم همراهشان باشد تا زانو در محاصره آب باشد و لبخند و بوسه ها و خطاب های «حبیبی» را حواله مردمان سیل زده کند و نیروها را از سمت حرم بخواند که بیایند برای خوزستان، خوزستان هم کم از حرم نداشت و باید کرامتش حفظ می شد.

آن روزها سرفصل آشنایی با ژنرال کشورم بود، روزهایی که دل من و امثال من به بودنش گرم بود و هرجایی دنبال رد زیبایش بودیم. اما دریغ که از سبزی فرودین ۹۸ تا سردی  دی ماه ۹۸ به زودی سپری شد.

ژنرالِ قهرمانِ کشورم، سردارِ پرافتخارِ میهنم، مردِ میدان بود و مردمدار. قصه قهرمانی اش دفتر روزگار را پُر کرده بود و چشم دشمن را کور. هرجایی که جهاد بود هرجایی که نیاز بود هرجایی که دفاع بود حاج قاسم هم  بود. صفحه به صفحه این روزگار رد او را با خود به همراه دارد. 

پدر

آن روز که خبر رفتنش را خواندم، چهار ستون بدنم لرزید دنیا به من تکانی داد که انگار پدرم را از دست داده ام، تلویزیون و شبکه های مجازی مدام تصویرش را مخابره می کردند، جلوه های قهرمانی اش را پخش می کردند و آن اشک هایی که برای شهادت می ریخت و زمزمه می کرد:

« یاران همه رفتند، افسوس که جا مانده منم  حسرتا این گل خارا، همه جا رانده منم پیر ره آمد و طریق رفتن آموخت آنکه نا رفته و جا مانده منم»

در غم نبودنش گریستم، مثل فرزندی که برای از دست دادن پدرش می گرید و آرام ندارد، صدایش یک‌سره در گوشم می پیچید طنین آن شوخی دلنوازش با خوزستانی ها روی سیل بند که می گفت «أمطار موجود زعلان! أمطار ما یجی زعلان! کله خیر، کله خیر، یقیناً کله خیر/باران بیاید دلخوری، باران نیاید دلخوری، همه خیر است، این‌ها همه خیر است، به یقین می‌گویم که خیر است» در ذهنم مرور می شد و چشمانم می بارید.

وسط گریه هایم به نام سردار، ژنرال، قهرمان، حاج قاسم صدایش می زدم اما انگار دلم با هیچ کدام از این واژه ها آرام نمی گرفت دوست داشتم پدر صدایش بزنم، اما مردد بودم که من نالایق را لایق بداند به عنوان فرزند؟! گفتم سردار من نمی دانم تو بپذیری یا نه، لایق بدانی یا نه اما من پدر صدایت می کنم و برایت می خوانم: دلم از رفتنت بدجور شکست، تمام غم دنیا روی دلم سنگینی می کند، از خواب بیدار شده ام اما دوست دارم هنوز توی خواب باشم و این اتفاق فقط یک خواب باشد. نمیخواهم از جایم بلند شوم، دلم سکوت و تنهایی می خواهد. آخر من پدر از دست داده ام آدمِ بی پدر که نایی برای تکان خوردن ندارد.

بگذار از دلتنگی بگویم

سه سال می گذرد اما تصویر سردار هنوز از جلوی چشمانم کنار نمی رود او در آرزوی شهادت  لبخند به لب داشت اما من اشک هایم فواره می زد دلم می خواست بر سر این دنیا فریاد بزنم و از نبودنش شکوه کنم، بگویم؛ ژنرال قهرمانی هایت که جای خودش را دارد اما  بگذار من از دلتنگی هایم بگویم من نمی شناسمت و هرگز از نزدیک ندیده بودمت اما رفتنت مارا سخت اندوهگین کرده، تو در طلب شهادت بودی به آرزویت رسیدی اما دوری تو ما را بی تاب کرده است. البته که می دانم از آن بالا هنوز هم هوای ما را داری و آن لبخندهای دلنشینت را بدرقه ما می کنی، شهادتت مبارک به دلهای ما صبوری بده و یاری مان کن.

انتقام پدر کُشی

ساعت ها با خودم فکر میکردم به عروج سردار، به آن نیمه شب سیزدهم دی ماه ۹۸ ساعتی که در خواب خوش بودیم و حاج قاسم آن سوی مرزها به دفاع ایستاده بود، دست و فکر پلید دشمن آن نیمه شب  جانِ ما را گرفت و تا ابدالدهر ما را به غم بُرد، اما همانقدر که دلهایمان از این داغ سوخته و کمرمان شکسته همان اندازه بر آتش انتقاممان افزوده شده، محال است که این ضربه را جبران نکنیم انتقام سختِ پدر کُشی را خواهیم گرفت. 

خون سردار رشیدمان در رگهای ما تکثیر شده است و با تأسی از  خودش «یقینأ کله خیر» سرلوحه ماست، اگر دیروز یک مرک بر آمریکا میگفتیم امروز از سویدای دل هزاران بار بر آمریکای اهریمن مرگ می فرستیم.

یادداشت از: سیاوش ستاری

پایان پیام/

دیدگاهتان را بنویسید